روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند#
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند#
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند#
گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند#
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند#
عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند#
خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد#
عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد#
یکی بود ، دیگری هم بود
در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد . هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، یکی بود ، دیگری هم بود . همه با هم بودند و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم .
هنر نبودن دیگری
به کسانی که پشت سر شما حرف میزنند ، بی اعتنا باشید
آنها به همانجا تعلق دارند
یعنی دقیقا پشت سر شما . . .
طولانی ترین سفرها هم روزی با یك قدم كوچك آغاز میشوند
درباره درخت، بر اساس میوهاش قضاوت کنید، نه بر اساس برگهایش
كسی كه به صحرا می رود نمی تواند عقب گرد كند و هنگامی كه نمی شود به
عقب بازگشت،
فقط باید در جستجوی بهترین راه برای پیش رفتن بود.
پائولو كوئیلو
جلوی من قدم بر ندار ، شاید نتونم دنبالت بیام.
پشت سرم راه نرو ، شاید نتونم رهرو خوبی باشم.
کنارم راه بیا و دوستم باش.
ما که از هر چه ترسیدیم به سرمان آمد!
پس بیا تمرین کنیم کمی از خوشبختی بترسیم!!!
زندگی مثل یك دستمال لوله ای است
هرچه به انتهایش نزدیك میشویم سریعتر حركت می كند ...
خیلی وقتا بهم گفتن چرا میخندی
بگو ما هم بخندیم ...
اما هرگز نگفتن چرا غصه میخوری
بگو ما هم بخوریم ...!
در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی می کرد. پدر خانواده از اینکه دختر ۵ساله شان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست میآمد. دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود.
صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا! این هدیه من است. پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود! پدر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمی دانی وقتی به کسی هدیه می دهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟ اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت: باباجان! من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم. چهره پدر از شرمندگی سرخ شد. دختر خردسالش را بغل و او را غرق بوسه کرد
گناهی بالاتر از این نیست که از گناه دیگران پرده برداریم . . .
(جبران خلیل جبران)
بچه که بودیم میدانستیم هر وقت گم شدیم باید سر جایمان بمانیم تا پیدایمان کنند…
مدتهاست ایستاده ام کسی مراپیدا نمی کند!
دلم می خواهد بخوابم
مثل ماهی حوضمان...
که چند روزیست روی آب خوابیده است
ماهی ها اشتباه می كنند
قلاب علامت كدام سوال است كه به آن پاسخ می دهند؟
آزمون زندگی ما پر از قلاب هایی است كه وقتی اسیر آن میشویم تازه میفهمیم
ماهی ها بی تقصیرند......
پنجره را باز كن
و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر
خوشبختانه باران ارث پدری هیچكس نیست ....
مرحوم حسین پناهی
خدایا!
اندکی نفهمی عطا کن تا راحت زندگی کنیم،
مردیم از بس که فهمیدیم وبه روی خودمون نیاوردیم...!!!
نظرات شما عزیزان:

